الف. هيچ كس بار گناه ديگري را بر دوش نخواهد كشيد و براي انسان چيزي جز سعي و كوشش او نخواهد بود و هر كسي نتيجه سعي عمل خود را خواهد ديد. ( نجم- 38 تا 40 )
ب. امروز وقتي كنارم بودي و مي ديدم كه بعد از چند سال بالا و پائين پريدن ، به يك قدمي ات رسيدم نمي داانستم چه بگويم. ياد تمام اوج و فرودها افتادم. تمام لحظاتي كه همه چيز را در آستانه نابودي و تمام شدن مي ديدم. اينكه چطور گذشتيم از كنار اين فشار ها و بحران ها. در اوج نااميدي ها كور سوي اميد تابيدن گرفت. ادامه دادم چون ايمان داشتم راهم درست است. ايمان داشتم به چيزي كه مي رسم ارزشش والاتر از اين حرف هاست. تمام توانم را صرف بلند كردن گوهري كردم كه سر راهم نمايان شده بود و نمي شد از كنارش ساده گذشت. كنارت آرامشي را دارم كه تا به حال تجربه نكرده بودم. وقتي امروز به يك قدمي ات رسيدم ... تو را نمي دانم ، ولي من در آن شادي و سرخوشي در اوج بودم. بالاي ابرها. يك حس سبكي.
پ. آدم ها رواني عجيب دارند. علاقه خاصي به واكاوي اين روان دارم. دوست دارم هر از گاهي لختي تنهايي بنشينم و خودم را و روانم را مثل قطعات يك پازل از هم جدا كنم تا ببينم چه دارد. تا ببينيم كجايش زخمي دارد كه اين همه آرار دهنده مي شود برايم. كجايش هنوز ناشناخته است. كجايش تا به حال پر نشده و بلا استفاده مانده است.كجايش را لازم ندارم و مي شود دور انداختش. اين ماه ها و سال ها ( از شروع دانشگاه تا به الان ) آن قدر اتفاقات و تغييرات زياد بوده اند ، آن قدر در حال دگرديسي و تحول بود كه به هيچ عنوان نمي شد تحليلش كرد. و حالا كه كمي آرام گرفته ، فرصتش نيست. خيلي دلم مي خواهد كي بار گوش كنم حرف هاي اين كودك درون را كه اين قدر مظلوم به گوشه اي رانده شده است. از تحليل خودم و رفتارهايم كمي آرام مي شوم.
ت. هنوز ياد نگرفته ام كه بالا بودن توقع از ديگران جائي ضربه اش را مي زند به آدمي زاد. سعي كردم درست رفتار كنم ، ولي گاهي خراب تر كردم. راحت ترين كار اين است كه كم توقع باشي. حتي از نزديك ترين كساني كه خيلي به آن ها نزديكي. در اين صورت رفتارهايشان ديگر آزارت نمي دهد. و هر وقت ديدي ديگر به دردت نمي خورند راحت ميتواني كنارشان بگذاري و دنبال جديدترش بگردي.
پ. " مي شه خدا رو حس كرد تو لحظه هاي ساده ". امروز فهميدم كه چند تا ديد نسبت به خدا دارم. يكي همان تصويري است كه از كودكي ، تا زماني كه خدشه دار نشود ، محيط و پدر و مادرها مي سازند. يكي تصويري است كه مولانا و آن عرفانش برايم ساخت ، و يكي آن تصور لطيف دكتر شريعتي از خدا بود. و حالا من با تمام اين تصويرها كمي مشكل دارم دارم.