April 16، 2012

ولنتاین آبی

Blue Valentine در ظاهر فیلمی متوسط است. با داستانی شاید تکراری و کسل کننده. هیچ کدام از بازیگرانش را نمی شناسم. داستان فیلم گاهی خسته کننده می شود. خصوصا در ابتدای داستان. ولی در آخرش یک تانگر کوچک بود به من. ترس از تغییر در آینده. اینکه انسان ها چقدر ممکن تغییر کنند و شاید هیچ کس مقصر این تغییرات عمیق و اعصاب خرد کن نباشد. شاید کسی مقصر تغییر عشق به تنفر در وجود ادمیت نباشد. نمی دانم چرا تا حدی این تغییر شخصیت را در این فیلم خوب لمس کردم و چشیدم. در انتهایش فقط نا امیدی بود و بس. انسان ها موجودات غیر قابل پیش بینی هستند. همیشه باید از آینده ترسید. از دگرگونی درونی آدم ها. از احساساتشان.

April 15، 2012

هیچ چیز مثل طبیعت بکر ، مرا وادار به سکوت نمی کند. چیزهای کمی هستند که در برابر عظمتشان همیشه سکوت می کنم و ترجیح می دهم با دیدنش لذت بودنش را ببرم. یکی از این معدود چیزها وقار وعظمت طبیعت است.

_DSC0046

ماموریت با طعم آبگوشت

اون قدیم ها عاشق این پیچیدگی های روابط انسانی بودم. این هزار توی ها وجودی انسان ، مخصوصا وقتی در چالش با یکدیگر قرار می گیرند. یک جورهایی به روانشناسی و جامعه شناسی گرایش پیدا کرده بودم. این چیزها در تمام افکار و مطالعاتم در زمینه های دیگری مثل دین و مذهب هم بود. از ان ها بیشتر از چیزهای دیگه برای تحلیل چیزهای درست از نادرست استفاده می کردم. فیلم هایی هم که به کنش ها و واکنش ها انسان ها در شراسط و موقعیت های مختلف می پرداخت ، ذهنم را بیش از حد به خود درگیر می کرد. در همان بازه ی زمانی به شدت احساس می کردم که در انتخاب رشته تحصیلی و راه زندگی ام اشتباه کردم. کلا به علوم انسانی بیشتر گرایش پیدا کرده بودم. مثل فلسفه ، روانشناسی ، جامعه شناسی و … . آن روزها وقتی به این همه گستره ی اطلاعتی و آماری و تحلیلی خودم نگاه می کردم ، به خودم می گفتم حداقلش این است که در زندگی ام می توانم این ها را برای پیش برد اهداف و آمال و آرزوهایم به کار بگیریم که حداقل به یک ارضای روحی و روانی دست یابم. احساس می کردم می توانم زندگی موفق تری را داشته باشم. شاید چون حس می کردم درک و تصوری بالایی پبدا کرده ام. ولی وقتی وارد پیچیدگی های زندگی شدم دیدم یا آن ها از بیخ و بن اشتباه بوده و یا من فکر می کردم درکم بالاست. در بیشتر ارتباطات زندگی ام وا می مانم و نمی دانم اشکال از من است یا از اطرافم. بعضی نقیصه ها را در خودم می بینم و قبول کرده ام ، ولی باز هم کم می اورم. در طی این چند سال نتوانستم زندگی را بر اساس آن حداقل هایی که می خواستم پایه ریزی کنم. نمی دانم این تصورات و نقشه های ذهنی حداقلی ذهنی من شاید خیلی بلند پروازنه بوده است که در حال حاضر این قدر غیر واقعی می نماید.

پ.ن : احساس می کنم به یک روان شناس برای شناسایی روان خودم نیاز دارم که بهترین فرد می تواند خودم باشم. ولی فاکتور زمانش را در اختیار ندارم.

April 06، 2012

نوستالژی

همین دو اسباب بازی ، بخشی بزرگی از خاطرات کودکی من را به همراه خود دارد. فکر می کنم مربوط به بیست سال پیش باشد. سال های قبل و ایتدای دهه ی هفتاد. آن موقع رویایم پرواز با یک اف چهارده مثل همین بود…

April 01، 2012

هر روز دارد این ماجرا بیشتر جلوه ی واقعیت به خود می گیرد. رفتن… از همان اولش یک رویا بود. رویای زیبا. ولی هر چه جلوتر آمدم ترسم بیشتر شد. هنوز می ترسم. ترسم از اینکه کارهایم عقب هست نیست. از اینکه زبان را گذاشته ام کنار در صورتی که انجا فقط باید زبان بلد باشم نیست. ترسم از ان جاست و اتفاقاتی که قرار است بیفتد و نمی دانم چیست. هیچ ذهنیتی ندارم و همین کار را سخت تر می کند. اینجا زیر این باری که روی دوششم دارم احساس خفگی می کنم. آنجا بروم چی ؟ انگار ترد شده ام و با هر نسیمی یک جای وجودم می شکند. صدایش را در این بادها که وجودم را نوازش کرده اند شنیده ام. نم دانم طاقتم تا کجاست. قبل تر ها زندگی ام پر بود از انگیزه. مهم بود که چه کار می خواهم بکنم و به کجا دوست دارم برسم. ولی حالا… نمی دانم. آینده ای را نمی توانم تصور کنم که دوست داشته باشم. همه چیزم به هم ریخته است انگار.

نمی دانم آن هایی که در زندگی کلی بالا و پائین داشتند و سر و کله ی هم زدند چطوری بعد می گویند ما از این موقعیت با موفقیت گذشتیم و باز هم به احساساتشان افتخار می کنند؟ یعنی می شود بعد از کلی توهین کردن و توهین شنیدن , دریدن حرمت ها و احترام ها ، زدن حرف هایی که هیچ وقت فکرش را نمی کردی از طرفت بشنوی ، بعد از کلی دل شکستن ها باز هم به چشم یک موجود دوست داشتنی به او نگاه کنی؟ می شود بگویی که گذشته است و حرف هایی زده شده. حالا که خوبیم؟ می شود بند زد این چینی دل لعنتی را؟ می شود همان احساس را دوباره داشت؟ همیشه برایم سوال است این هایی که گاهی بحث هایی به معنای واقعی کلمه سخت می کند و بعد دوباره بر می گردند به طرف هم ، این بازگشت از روی چیست؟ گذشت ؟ دوست داشتن ؟ عشق ؟ به هم نخوردن آرامش زندگی؟ جوابی پیدا نکرده ام برای حرف هایم.

15 اسفند 1390

13 به در شد

13 به در کنون 1391 – مشهد – سلسه جبال کوه های پشت منزل

535317_412879302060413_181805898501089_1793215_1339820655_n

این جمله های روانشناسی بعضی وقت ها یک تکانی به آدم می دهند. ولی حیف که جزئی است و به اندازه ی یک زیمنه لرزه ی خفیف شاید. آدم چند روز بعد یادش می رود.

هر کار می کنم اینجا طور دیگری است. هم اسمش هم جایش. درست است که فیلتر شده و با فیلتر شکن اگر کار کند مجبورم بیایم. ولی باز ارزش دارد. امده ام دوباره تا شابد حرف بزنم. چند صثاحی است فشار دم نزدن توانم را برده است. یک گوش مفت می خواهم برای خرف زدن ، بدون قضاوت شدن و قضاوت کردن و نظر دادن که پیدا نمی شود مثل اینکه. مجبوری بیایی اینجا و خالی کنی خودت را.

September 21، 2008

...

وقت ندارم به خودم برسم. اين روزها تا به خودم مي آيم شب شده و از خستگي ناي نشستن و سر و كله زدن با سيستم را ندارم. مدت هاست نه نوشته ام و نه وبلاگي خوانده ام. حس ندارم براي اين كارها ديگر. وقت نمي ماند. شايد وقت تخته كردن اينجا رسيده باشد. هر چند مدت ها تخته بود درش. جايي كه راحت نيستي را بياد بست. يا مي يندمش يا ادامه اش مي دهم. شايد هم بروم جاي ديگري كه كسي نشناسد و بشود كمي نوشت. نمي دانم... اين شب حالم خوب نيست. دوست دارم يك دل سير گريه كنم...

August 27، 2008

...

روزها زير آفتاب داغ و گرماييكه سوزانده است پوست صورتم را با تجهيزات كار مي كنم. بالا مي ورم از پايه ها و آهن ها داغ دستانم را نوازش مي كنند. بوي گند انواع روغن ها و گريس ها را تحمل مي كنم. و با بدني عرق كرده و خسته بر مي گردم خانه و تا به خودم مي آيم روز بعد فرا مي رسد. گاهي با خودم فكر مي كنم من اني هستم كه بايد  باشم ؟ هميشه چگونه خودم را تصور مي كردم بعد از اين همه درس و دانشگاه رفتن ؟ به خودم اميد مي دهم اولش است و بهتر مي شود. ولي مگر مي شود توي اين كشور اميدي به بهبود داشت ؟ ما عادت داريم به اينكه خيلي از چيزهايي كه دوست داشتيم هميشه را تنها در رويا ببينيم و از خيالش لذت ببريم و غرق شدن در زندگي ، در سختي هايي كه اين ها از زندگي برايمان گذاشته اند ، در واقعيت آن ها را از ما بگيرند...

پ.ن : با تمام اين حرف ها دارم به چيزي مي رسم كه ارزش تمام اين سختي ها را دارد. ارزشي فراتر از اين ها را هن دارد. همين كه آرامش مي دهد به من كافيست و همين كه دوستش دارم...

...

حذف شد اين پست. چون هم تكراري بود و هم ... تكراري ديگه

August 22، 2008

...

تجربيات جديد هميشه هيجان انگيزند و بايد نهايت استفاده را از آن ها كرد و يك نوعش اشنايي با آدم هايي با طرز تفكري متفاوت و تازه است كه مي تواني از مصاحبت با آن ها لذت هاي فراواني هم ببري. خوشحالم كه در چنين شرايطي قرار گرفتم. اين اتفاق كه در حال شكل گيري در زندگي ام است خيلي بزرگ تر از آن چيزي است كه تصورش را مي كردم و قدرش را بايد بدانم.    

هر كجا هستم باشم ، آسمان مال من است

عادت كرده ايم ؟ حقمان است ؟ پوستمان كلفت است ؟ صبوريم ؟ شرم و حيا زيادي داريم ؟ تا كي بايد وقتمان هدر دهيم و در انواع و اقسام صف ها ، براي چيزهايي كه مي شد و مي شود راحت به دستمان برسد ، يك لنگ پا آويزان بمانيم؟ چرا بايد ايستادن در اين صف ها بشود عادتمان كه وقتي حاضر نباشي وقتت را تلف كني به هزار و يك چيز متهم شوي ؟ وقتي عمر هايي را كه پاي اين چيزها مثل دود مي رود هوا را مي بينيد دلتان نيم سوزد ؟ قبل ها براي نان و بود و شير. حالا اضافه شده و با كلاس تر. براي بنزين و گاز و كوپن ( ببخشيد كالا برگ ) و تحويل دادن فرم هاي نمي دانم چيه خانوار. چرا صدايمان در نمي آيد ؟ فقط ياد گرفته ايم در برابر همديگر ادعا كنيم و موقع عمل مثل كبك برويم داخل برف ؟ من هم جاي اين ها بودم و اين انفعال و بي خيالي مردم را مي ديدم هر كاري دلم مي خواست مي كردم با اين ها. وقتي صداشان در نمي آيد حتمن خوششان مي آيد از اين همه فشار. "حال هيچ قومي تغيير نمي كند مگر آن قوم حال خود را تغيير دهند " حالا هر چقدر دوست داريم بنشينيم به پاي منجي تا بيايد " شايد اين جمعه بيايد " خودمان را گول بزنيم و بگذاريم تا اين ها هم با اين خرافه ها بيشتر خونمان را درون شيشه كنند. باز هم برويم نامه در چاه جمكران بياندازيم تا همين ها به ريشمان بخندند و ثروت ها را بالا بكشند. هر روز كه مي گذرد وضع بدتر مي شود. جامعه اي كه هر شبكه رسانه اش شيخي در حال موعظه و دادن درس اخلاق روايات از درستكاري است ، بوي فساد از درونش بيشتر بالا مي زند. مردمي كهاز يك طرف از دروغ گفتن و كلاه گذاشتن سر همديگر و دل شكستن و غيبت كردن و خوردن حق ابايي ندارند و از طرف ديگر عاشق سينه چاك حسين هستند و پول ها صرف ضريحش مي كنند ، دوستدار ضامن آهويشان هستند ، ماه رمضان قران بر سر مي گيرند ، تولد منجي شان شيريني و شكلات پخش مي كنند و جا نماز آب مي شكند. كساني كه از دين و مذهب فقط غيرت و ناموس بازي اش را بلدند و كافيست شور و شوق چند دختر اين مرز و بوم را ببينند تا احساس كنند غيرتشان لك دار شده است.

نمي دانم اين سرزمين به كجا پيش مي رود. اينگونه كه آينده اي جز در هم شكستن اجتماعي در انتظارش نيست. جامعه ي ما بيمار است ، بيماري كه چيزي به مرگش نمانده و هيچ كس دنبال درمانش نيست و فقط سعي مي كنند كه صدايش در نيايد. و در اين مرگ همه مقصريم. از آن حكمرانان مستبد تا ما كه مي بينيم و صدايمان در نمي آيد و مي گذريم از كنار همه چيز. ديگر حال وطن پرستي ندارم. فقط دلم جايي مي خواهد كه كمي آرامش داشته باشد برايم و كمي بفهمم لذت زندگي يعني چي. 

...

خدا در قلب انسان هاست...

پ.ن : هست ؟ نيست ؟ كجاست پس ؟ گمشده فكر كنم.

August 18، 2008

بي خوابي

شب هاي كشداري است. صداي جيرجيرك و مني كه نمي دانم چرا با اينكه چشمانم خواب مي خواهند ، نمي روم بخوابم. هميشه در مواقعي كه كه انتظارش را ندارم ذهنم مي رود سراغ خاطرات گذشته و دوره مي كند برايم روزهايي كه ديگر نيستند. هنوز كه هنوزه چشمانش برايم تازگي دارند. وقتي خيره مي شود به جايي و در فكر مي رود ، يا وقتي نگاهم مي كند چنان نفوذي دارد كه درد تيزي نگاهش دلم را مي خراشد و من لذت مي برم از اين درد. سعي مي كنم بين اين سير و سياحت در احوالات گذشته ببينم از كي من اسير نگاهي شدم كه هنوز هم برايم تر و تازه است. زمانش را به خاطر نمي آروم. يعني يهوئي نبود. به مرور زمان حس كردم چشماني هست ، نگاهي هست كه مانند آهن ربا مرا جذب مي كند به خودش ، مي كشد. مغناطيس قوي اي هم داشت و هنوز هم دارد...

Sunshine

Sunshine (2)

August 15، 2008

دانشگاه

به شدت دلم براي محيط ها آكادميك و دانشگاهي تنگ شده است. براي تب و تاب واحد برداشتن ، آزمايشگاه ، پروژه هاي كوچگ و بزرگ. براي تب و تاب ها شب ها امتحان. محيط دانشگاه تنها جايي است كه حس پويايي زيادي دارد برايم. افسوس مي خورم كه نتوانستم از چهار سال آن استفاده كنم. البته به اين هم بستگي دارد در كدام دانشگاه و كدام شهر باشي.

August 11، 2008

چند گانه طولاني

الف. هيچ كس بار گناه ديگري را بر دوش نخواهد كشيد و براي انسان چيزي جز سعي و كوشش او نخواهد بود و هر كسي نتيجه سعي عمل خود را خواهد ديد. ( نجم- 38 تا 40 )

ب. امروز وقتي كنارم بودي و مي ديدم كه بعد از چند سال بالا و پائين پريدن ، به يك قدمي ات رسيدم نمي داانستم چه بگويم. ياد تمام اوج و فرودها افتادم. تمام لحظاتي كه همه چيز را در آستانه نابودي و تمام شدن مي ديدم. اينكه چطور گذشتيم از كنار اين فشار ها و بحران ها. در اوج نااميدي ها كور سوي اميد تابيدن گرفت. ادامه دادم چون ايمان داشتم راهم درست است. ايمان داشتم به چيزي كه مي رسم ارزشش والاتر از اين حرف هاست. تمام توانم را صرف بلند كردن گوهري كردم كه سر راهم نمايان شده بود و نمي شد از كنارش ساده گذشت. كنارت آرامشي را دارم كه تا به حال تجربه نكرده بودم. وقتي امروز به يك قدمي ات رسيدم ... تو را نمي دانم ، ولي من در آن شادي و سرخوشي در اوج بودم. بالاي ابرها. يك حس سبكي.

پ. آدم ها رواني عجيب دارند. علاقه خاصي به واكاوي اين روان دارم. دوست دارم هر از گاهي لختي تنهايي بنشينم و خودم را و روانم را مثل قطعات يك پازل از هم جدا كنم تا ببينم چه دارد. تا ببينيم كجايش زخمي دارد كه اين همه آرار دهنده مي شود برايم. كجايش هنوز ناشناخته است. كجايش تا به حال پر نشده و بلا استفاده مانده است.كجايش را لازم ندارم و مي شود دور انداختش.  اين ماه ها و سال ها ( از شروع دانشگاه تا به الان ) آن قدر اتفاقات و تغييرات زياد بوده اند ، آن قدر در حال دگرديسي و تحول بود كه به هيچ عنوان نمي شد تحليلش كرد. و حالا كه كمي آرام گرفته ، فرصتش نيست. خيلي دلم مي خواهد كي بار گوش كنم حرف هاي اين كودك درون را كه اين قدر مظلوم به گوشه اي رانده شده است. از تحليل خودم و رفتارهايم كمي آرام مي شوم.

ت. هنوز ياد نگرفته ام كه بالا بودن توقع از ديگران جائي ضربه اش را مي زند به آدمي زاد. سعي كردم درست رفتار كنم ، ولي گاهي خراب تر كردم. راحت ترين كار اين است كه كم توقع باشي. حتي از نزديك ترين كساني كه خيلي به آن ها نزديكي. در اين صورت رفتارهايشان ديگر آزارت نمي دهد. و هر وقت ديدي ديگر به دردت نمي خورند راحت ميتواني كنارشان بگذاري و دنبال جديدترش بگردي.

پ. " مي شه خدا رو  حس كرد تو لحظه هاي ساده ". امروز فهميدم كه چند تا ديد نسبت به خدا دارم. يكي همان تصويري است كه از كودكي ، تا زماني كه خدشه دار نشود ، محيط و پدر و مادرها مي سازند. يكي تصويري است كه مولانا و آن عرفانش برايم ساخت ، و يكي آن تصور لطيف دكتر شريعتي از خدا بود. و حالا من با تمام اين تصويرها كمي مشكل دارم دارم.

August 09، 2008

.

فقط افرادی که ايمان قوی دارند می‌توانند رفاه شکاکيت مذهبی را تجربه کنند.
فردريش ويلهلم نيچه

August 04، 2008

.

سوزم از سوز نگاهت هنوز ...

August 02، 2008

.

Pic052

پ.ن : چندين بار نوشتم ولي حذف كردم. اين روزها به شدت درگير خودم هستم. دلم مي خواهد بريزم بيرون اين بغض ها و حرف هايي را كه گير كرده اند ولي نمي توانم. اينجا دارد كاركردش را برايم از دست مي دهد. از خود سانسوري خودم خسته شده ام. هي مي زند به سرم بنويسم و خالي كنم فكرم را ولي موقعش كه مي رسد انگشتانم روي صفحه ي كليد قفل مي شوند. گاهي اين حس تنهايي مثل بختك مي افتد روي روح و روانم. نمي دانم زير آن لايه هاي عميق و دروني روجم چه چيزي نهفته است كه اين قدر عذابم مي دهد. چيزي نمي بينم ، ولي اين  ناخنك زدنش به روانم را كاملن حسن مي كنم. اگر دستم به آن نرسد.

پ.ن2 : عكس را از جائي برنداشتم.

August 01، 2008

.

روزهايي هستند كه آدمي دوست ندارد تمام شود و به پايان برسد. روزهايي كه انگار روي زمين نيستي و دوري از تمام دغدغه هاي هميشگي. همان لجظه هاي ناب زمان حال. و چقدر شيرين است اين لحظه ها. حلاوتي دارند باور نكردني. عمر كه تمام مي شود و روزگار ما هم به پايان ، پس چرا قدر ندانيم اين روزها را ؟ شيريني شان را چرا اكنون استفاده نكنيم. شايد بماند تلخ شود.

July 30، 2008

دوره ها

دلم تنگ خواهد شد براي تمام چيزهايي كه روزگاري رويايم بودند و دوره اش گذشت. براي آن لذت هاي كوچكي كه ديگر كهنه شده اند و بايد گذاشت كنج صندوقچه ي ذهن. از وقتشان گذشته است. حال بايد به فكر اين باقي مانده بود تا مثل قبل پر نباشد از حسرت و كم كاري و دست كشيدن از آن ها به خاطر دلايل پوچ و كم اهميت. دوره هاي زندگي يكي يكي به سر مي آيند. هر كدامشان شرايط خودشان را دارند با هدف ها و برنامه هاي خاص خود. فرصت هاي گذشته را كه نابود شدند را نمي شود بازگرداند. ولي از هميني كه مانده مي شود بيشتر استفاده كرد. هنوز حس مي كنم زندگي ام عرضي ندارد و طولش به سرعت در حال تمام شدن است. خيلي سريع پيش مي رود. روزها و هفته ها را نمي فهمم گاهي.

شايد يك اتفاق بزرگ در زندگي ام بيفتد. يك مسوليت سخت و سنگين ولي شيرين. اتفاقي كه تمام سرنوشتم را مي تواند عوض كند. در اين دوره ي جديد نمي خواهم زياد افسوس تلف شدن عمرم را بخورم. براي رسيدن به اينجا خيلي تلاش كردم و انرژي گذاشتم.

.

گفتم كه من ترنجم كه اندر جهان نگنجم

گفتا به از ترنجي ليكن به دست نيايي...

July 29، 2008

.

رویدادها ، و به احتمال زیاد جنبه هایی از شخصیت در رشد زندگی تازه اخلال ایجاد می کنند. ممکن است از اینکه نمی توانی عمل درست را انجام دهی احساس ترس و جرئت از دست دادن کنی.
اما به جای ترس ، چیزی که در اینجا لازم داری کوشش پیوسته و سعی زیاد است. آنچه را که اتفاق افتاده با دقت مورد مطالعه قرار بده. نقش خودت در آن ، نیازهای خودت را یا نیازهای دیگران را در نظر بگیر. آیا خواسته های خودت را به نیازهای دیگران ترجیح می دهی؟ آن قدر به پوست کندن ادامه بده تا بتوانی انع رشد خود را در این وضعیت مشخص کنی. بعد با نفوذی نجیبانه از باد تقلید کن.
ممکن است لازم باشد بار دیگر خاک را تقویت کنی. در عین حال از طریق آمادگی صحیح ، رشد حتمی است.

از مريم گلي

July 26، 2008

اروتيك بازي ديني

Pic085

از اين دست جملات و نوشته ها در مذهب ما زياد است. نمي دانم مهدي اي را كه هيچ كس نديده و از نظرها پنهان شده است و هيچ اثري هم از او نيست ، از كجا اين ها مي فهمند كه دلرباست ؟ حالا قرآن براي يوسف كه قرار بوده زليخا را تحت تاثير و تحت تحريك و هوس قرار دهد چنين صفتي به كار برده ، حالا نه تصويري از يوسف است و نه زليخا و نه اين هايي كه اين ها. اين علاقه تعريف و تمجيد و زيبا روي نشان دادن اين انسان هايي كه به نظرم به شدت انسان بوده اند چيست ؟ زياد است از اين تمثال ها و نقاشي هايي كه محمد و علي و حسين و ابوالفضل را اين قدر زيبا و بدون عيب ايراد نشان مي دهند. هر چه بيشتر زمان مي گذرد از چيزي گردهاي خرافات و اسطوره زايي بيشتر مي شود. اين اروتيك بازي ها در دين ما زياد است. كه البته بيشتر مختص به مردان مقدسش است. هنوز خنده ام مي گيرد از اين چهره دلربايي كه كسي نديده و معلوم نيست كه اصلن وجود دارد يا نه ؟

.

من به چشمان خيال انگيز تو معنادم...

July 19، 2008

تمركز

اينكه بتواني در اوج فشاري كه به تو وارد مي شود ، زماني كه همه ي درها پيش رويت بسته اند خونسرد و منطقي برخورد كني ، و حساب شده عمل كني ، چندين قدم در زندگي از بقيه جلو هستي. تفاوت بين آدم هاي بزرگ ، كه پله هاي ترقي را مي توانند راحت تر و سريع تر طي كنند ، در چنين جاهايي مشخص مي شود.در اوج بحران هاي مختلف كه افراد معمولي كنترل ذهني و تمركز خودشان را از دست مي دهند و در تلاطم بين استرس ها و تنش ها هستند ، تو بتواني فكرت را متمركز كني بر روي راه هاي موجود براي رهايي از مشكلات و بن بست ها هم آرامش مي گيري و هم جلو مي افتي. نمي دانم اين توانائي ها ذاتي هستند يا اكتسابي. پيدا كردن اين توانايي ها در زندگي روزمره بسيار مهم و حياتي هستند. توانايي غلبه بر استرس ها و احساساني كه باعث بلوكه كردن كامل منطقت مي شود و به كار گرفتن فكر جز امتيازاتي است كه هر كسي ندارد و به دست آوردنش مستلزم تمرين زيادي است.